بر تل خاکستری از همه آتش ها و امید ها و خواستن هایم
تنها مانده ام
و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم
و اعماق آسمان ساکت را می نگرم
و خود را می نگرم
و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ
این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است
و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر
که تو اینجا چه می کنی؟
امروز به خودم گفتم:
من احساس می کنم
که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.
همین و همین.

دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.
همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود.
مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد.
لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود.
تنها می رفتم ، می شنوی ؟ تنها.
من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.
آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند،
درها عبور غمناک مرا می جستند.
و من می رفتم ، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم.
ناگهان ، تو از بیراهه لحظه ها ، میان دو تاریکی ، به من پیوستی.
صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:
همه تپش هایم از آن تو باد، چهره به شب پیوسته ! همه
تپش هایم.
من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم.
دستم را به سراسر شب کشیدم ،
زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.
خوشه فضا را فشردم،
قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم.
میان ما سرگردانی بیابان هاست.
بی چراغی شب ها ، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی آتش هاست.
میان ما "هزار و یک شب" جست و جوهاست
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه بمحاقم که نشانم ندهند هر چه آفاق بجویند کران تا بکران
میروم تا که به صاحبنظری باز رسم محرم ما نبود دیدۀ کوته نظران
دل چون آینۀ اهل صفا می شکنند که ز خود بیخبرند این ز خدا بیخبران
دل من دار که در زلف شکن درشکنت یادگاریست ز سر حلقۀ شوریه سران
گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود لاله رویا ، تو ببخشای به خونین جگران
ره بیدادگران بخت من آموخت ترا ورنه دانم تو کجا و ره بیدادگران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و دربدری شورها در دلم انگیخته چون نوسفران
و درد، بر در و ديوار خانه ميريزند
شكوفههاي درختان خانه هم انگار
بدون تو، همه در انتظار پاييزند
دو چشم منتظر من چرا نميفهمند
كه بايد از تو و چشمان تو بپرهيزند؟!
چقدر نبض دلم تند ميزند، انگار
تمام ثانيهها از سكوت لبريزند
و لحظهاي كه تو بايد ميامدي هم رفت
نشد اهالي اينجا ز شوق برخيزند
نشد من و تو براي هميشه ما باشيم
نشد نگاه من و تو به هم درآميزند
تمام روز بدون هدف در اين فكرم
كه لحظههاي بدون تو نفرت انگيزند.
تو بي آنکه به فکر غربت چشمان من باشي
نمي دانم کجا؟
تا کي؟
براي چه؟
ولي رفتي؟
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
وبعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت
وبعد از رفتت
رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد.

براي آنچه امروز در دستان من است !!!
و اينک لبريز انتظارم
براي فردايي که نميدانم ...

نوبهار آمد و چون عهد بتان توبه شکست فصل گل دامن ساقی نتوان داد ز دست
کاسه و کوزه تقوی که نمودند درست دیدم آن کاسه بسنگ آمد و آن کوزه شکست
باز از طرف چمن ناله بلبل برخاست عاشقان بی می و معشوق نخواهند نشست
مژدگانی که دگر باره گل از گلبن رست بلبل سوخته خرمن ز غم هجران رست
سرخ گل خنده زد و ابر به کهسار گریست لاله بگرفت قدح بلبل عاشق شد مست
گر فتد بر سر من سایه آن سرو بلند پیش چشم فلک بر شده بنماید پست
بخت اگر یار شود رخت بمیخانه کشم من دردی کش سودا زده باده پرست
نغمه ها داشتم از عشق تو چون ساز و فلک گوشمال آنقدرم داد که تا رشته گسست
خبرت هست که دیگر خبر از خویشم نیست؟ خبرت نیست که آخر خبر از عشقم هست؟
دلربا تر ز رخت در دمنی گل ندمید دلگشا تر ز لبت در چمنی غنچه نبست
شهریارا دگر از بخت چه خواهی که برند خوبرویان غزل نغز تو را دست به دست
آخر گذشت
آن زمان کهنه ي ديدار
رفت آن ثانيه هاي پر هياهو
شکست آن لحظه هاي زيبا
و تو ، چه ساده گذشتي از اين همه احساس
هر شب
با اینکه دورند
و تو را در روز هم نمی بینم
کاش ستاره بودی
رفتي وَُ
چشمانم شكستند
و همه جا را
جاي ِ خالي تو پر كرد
بعد از آن بود
كه شكل باران شدم
و تو محو
مثل شعرهاي نگفته ام
كاش نمي ديدمت.
